
جوانی

آغاز دل سپردن اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود
من عاشق تو تو عاشق من
پس چرا ما دو تا نمیرسیم به هم
من دیوونه تو تو دیوونه من
صبرم تموم شد کی میشی مال من
اگه پاک و ساده فقط تو رو ساختم
این دوری شختو بدون نمی خواستم
من همه تنهام آخر فکرم هستی
باور نمیکنی چرا تو همه چیم هستی
۱- خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه
۲- خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد۳ - خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه
۴ - جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه
۵ - خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه
۶ - جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه
۷ - از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه
اشک بريزن خجالت ميکشن
جرم من عشق بود
ديدمش از دور كه ميرفت اشك سردي تو چشاش بود
اون نمي خواست بره اما زنجيـر اجبـار بــه پاش بود
مي شنيدم هق هقش رو كـه مي گفت تــا فردا بـدرود
لحظه هاي تـلخ بــوده امـا دل من منـتـظـرش بـــود
بــه سلامت اي همه كس مي دونـم كه بر ميـگردي
مي دونم دلت همـين جــاست از دلـم سفـرنكردي
خيلي زود رفتنـه جاده امـا من اونـو مي ديــدم
خـداحـافظ گفتـنـش روخيلي روشن ميشنيدم
چند قدم مونده به بودن ذره اي نزديكترازمن سر وعدمون نشستم تشنه به تو رسيدن
بغض سردم نعره ميزد خداحافظ عشق رويام ميمونم تا بر بگردي روي نيمكت لب دريا
حرفهای تنهایی

«حرف تنهایی »
سعي کن هميشه تنها باشي چرا که تنها به دنيا ميآيي و تنها ميميري،
سعي کن خانه عشق را درک کني زيرا آنقدر عظيم است که تقوا و هستي را نابود ميکند
سعي کن خانه عشق خالي از وجود باشد چون اگر عشق در آن نفوذ کرد
به ويرانه هاي آن رحم نمي کند
اما اگر عاشق شدي تنها يک نفر را دوست بدار و تنها براي يک نفر گريه کن .
اگر در اختيار من بود از روزهاي زندگي تنها يک روز را نابود مي کردم ،
روزي که سرنوشت من قلم زده شد،
آري روز تولدم تولدم گناه بود...
خوب شاید بشراصلا به دنیا اومده تا امتحان بشه
هر کی رو یه جور امتحانش میکنن
بسته به نقطه ضعفهایی که داره
یکی با احساساتش بازی میشه تا بدونه که تو این دنیای ماشینی
احساسات معنی نداره
یکی بهش یه چیزی و میده بعد میگیره تا تنهایی رو درک کنه
شاید ما آدما تا وقتی که نعمتی تو دستومنه قدرشو نمی دونیم ووقتی
از دستشون میدیم تازه میفهمیم که چه نعمتی رو از دست دادیم

خیانت عشق

« خیانت عشق »
آره اين آخر قصه است. آخر يه رويا. وقتشه از خواب بيدار شم. خواب تو. بهتره گرمای دستت رو فراموش کنم. بهتره دنيام رو بدون تو بسازم. شايد سخت باشه. ولی تو ياد دادی بهم که ميشه. ميشه خيانت کرد و راحت زندگی کرد. اگه خيانت راحته پس عاشقی کردن و فراموش کردن که بايد راحت تر باشه. مگه نه؟ به تومیگویم من عاشق ميمونم و خودم رو ميزنم به فراموشی. کاری نداره. تو بهم ياد دادی زدن به کوچه ی علی چپ چقدر سادست... وقتشه از خواب بيدار شم. عشق تو سرسری نبود که بشه از سر بيرونش کنم. اما اگه يه روز مثل يه درد غريب تو تنم بپيچه سرش داد ميزنم و ساکتش می کنم. با چوب تنش رو کبود ميکنم. به تلافی قلبی که ازم شکست سرش رو ميشکنم. راحته... مگه نه؟
عشق
« عشق »
دور یا نزدیک،هرجا که هستی مهم نیست؛
حس می کنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید.
تو یک باره دیگر در را می گشایی و میهمان قلبم می گردی
و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید.
عشق تنها می تواند یک بار تو را بنوازد وتا ابد باقی بماند
و تا پایان عمر تو را رها نکند.
عشق آن زمان بوجود آمد که من به تو عشق ورزیدم
آن لحظه براستی که در آغوشت گرفتم،
لحظه ای که همواره در زندگی ام جاودانه خواهد بود.
آن زمان که در کنارم هستی از هیچ چیز نمی هراسم؛ و می دانم،
می دانم که قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید.
ما تا ابد اینگونه خواهیم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم کرد.
قلبم آری قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید.
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی همچو نی شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن ...
روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است
رو به برتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیداست...
دوستت می دارم از همین نقطه خاکی تا عرش
دوستت می دارم از زمین تا به خدا ...
تقدیم با عشق ...
عشق یعنی ...
عشق یعنی تا ابد پرواز کردن
عشق زندگی را با خوشی ها ساز کردن
عشق یعنی از اول تا انتها
عشق مثنوی های دلم را یک به یک معنا کردن
عشق یعنی عاشق فرهاد گشتن
درهای کوه سنگ کندن ، غصه را شیرین کردن
عشق یعنی عاشق ، یعنی معشوق
عشق یعنی زندگی را با خدا آغاز کردن
عشق یعنی انقلابی در درون
از محبت کوزه های را لبریز کردن
تو میتونی قلب عاشقشو با یکی دو حرف ساده بشکونی و یه عمر معذرت خواهی کنی
تو میتونی احساس پاکشو نادیده بگیری و از کنارش با بی اعتنایی رد بشی
تو میتونی قلب سردشو که میخواد با دستای پر حرارت تو گرم بشه پس بزنی
تو می تونی تنهاش بذاری وقتی دلش میخواد کنار دل تنگیاش بمونی
تو میتونی لبخند گرمتو بهش هدیه بدی ولی سردی نگاهت کاخ آرزوهاشو ویرون میکنه
تو میتونی چشمای بارونیشو آفتابی کنی ولی بلور اشکاشو خیلی دوست داری!!!آخه میدونی چرا؟!
چون تو دیگه اونو دوست نداری
هیچ عشق دیگری هم بستر رویاهایم نیست
می روی...
می رویم...
با هم بر آب های زمان
تنها مسافر سایه های خیالم تویی
از آن منی
بیارام با رویایت درون رویای من...
شب را دوست دارم!
چون ديگر رهگذري از كوچه
پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني
مرا ببيند .
چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم
شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور
اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند
شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم.
از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين، با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد
آنقدر آه كشيدم


نشاني از تو ندارم .....
اما نشاني ام را براي تو مينويسم...
در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار...
خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو ...
كلبه ي غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام ...
در كلبه را باز كن ...
به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را كنار بزن
مرا خواهي ديد...
با بغضي كويري كه غرق عصاره انتظار است پشت ديوار دردهايم نشسته ام....!!
حالم بد نیست

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست من رد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از اين بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
يستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم شيرين باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟
نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ خوش باده فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
"ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
بوسه
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
عـــشــــــق
عشق مانند گلی است

یک گل یاس کبود
رنگ و بویی دارد
اگرش دیواری ز بتون تا فرا سوی خدا نیز کنند
و اگر بر سر آن خار بریزند که دیده نشود
یا اگر هستی و بودش را
انکار به مطلق بکنند
یا که نامش را
علف هرزه و جلبک بکنند ..
باز هم یاسی است کبود
نه ز رنگش کم شود نه زبویش چیزی
باز هم میبدرخشد در روز
همه شب عطر فشاند در باغ..
*******************************
بیا تا دوستی هایمان را با گلهای سرخ آغاز کنیم
و عشقمان را با یاسها آذین کنیم
بیا تا با هم ماندن را به زنجیر وفا بسپاریم
کلبه عشق را در بهار در کنار جنگل بسازیم
بیا تا آسمان قلبهایمان را آبی کنیم
وتنها منو تو پرنده های آن باشیم
بیا در کنار دریا همراه با پرستوها ی عاشق
بخوانیم تا که دنیا باور کند
عشق ماندنی است
من زیبا ترین کلمات را در گلدان کاشتم
که روزی تقدیم کنم ،پس به یاد من باش
وفراموشم نکن..
امشب آسمون ميخواد ستاره بارون بشه باز
امشب آسمون ميخواد ستاره بارون بشه باز
هر چی سختی توی راه عشقه آسون بشه باز
چشامون خواب ندارن از التهاب عاشقی
کاخ ديو غصه انگار داره ويرون ميشه باز
شب چراغونی شده برای عشق من و تو
بدی ها آب ميشن از آتيش عشق من و تو
عطر شب بو پيچيده باز تو هوای عاشقی
امشب اين دنيا شده مثل بهشت من و تو
ميخوام امشب تا سحر چشمامو رو هم نذارم
تا بهت بگم عزيزم که چقدر دوستت دارم
ميخوام از فردای روشن واسه تو قصه بگم
بگم از تو نازنين تر توی دنيا ندارم
ميخوام از دلم بگم که شد فقط مال خودت
بگم از شبهايی که بودم فقط ياد خودت
همه خاطره های خوبو باز با هم بگيم
دستای منو بگيری باز تو دستهای خودت
يه شب ميون بارون غرورم رو شكستم
يه شب ميون بارون غرورم رو شكستم
كاشكی بهت میگفتم چقدر تو رو میخواستم
ميخوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت
با اينكه خيلی خستهام بگذرم از گناهت
آخه تو عزيز قصههامي
آخه تو شعر روي لبامي
آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو كه ميارم
ميشی همهی دار و ندارم
از چي میترسی تو مهربونم؟
من كه رو عشق تو موندگارم
گفته بودي عشق را معنا کنم
گفته بودي عشق را معنا کنم *** سر عشق , عاشقي افشاکنم؟
ازخسي کاري عبث را خواستي *** رحم بر اين ناتوان کي خواستي؟
عشق را معنا نمودن مشکل است *** شرح اين عنوان نمودن مشکل است
عشق يعني صبر ايوبي مثال *** عشق يعني هجردر عين وصال
عشق يعني رقص در بستان نار *** عزلتي ازغير با حق در کنار
عشق يعني باخدادرکوه طور *** انتظاراحمدي درغارنور
عشق يعني چاه ونخلستان وشب *** عشق يعني کوله ونان و رطب
عشق يعني درسماع خاک وخون *** تاجنان رفتن زسرحد جنون
عشق يعني مرگ در عين حيات *** دشمني با آب در شط فرات
عشق يعني ساختن با سوختن *** عشق يعني لب به دندان دوختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن *** گم شدن از خود سپس پيداشدن
عشق يعني بند بي بندي زدن *** از خودي رستن زهر قيدي زدن
عشق يعني هو و جز او هيچ نيست
غير او دنيا سرابي بيش نيست

اعتماد نکن به حرف های قشنگ عاشقونه
اعتماد نکن به اون که می گه منتظر می مونه
انتظار نداشته باش که تنها با تو باشه و بس
شک نکن تو مطمئن باش با کسای دیگه هم هست
هرچی که داری تو سینه رو نکن نگو که اینه
برای گفتن رازت لبای اون در کمینه
به خنده هاش دل نبازی تو با گریه هاش نسازی
اینا همش یه فریبه که تو رو بگیره بازی
مواظب باش که نریزی اشک رو شونه ی ظریفش
مطمئن باش که تو با احساس نمی شی حریفش
وابستگي به معشوق
سرچشمه غم و نااميدي ، تمايل است . “ من به تو نياز دارم و بدون تو نمي توانم زندگي كنم!“ اين عشق نيست گرسنگي است شما نمي توانيد در آن واحد هم كسي را دوست بداريد و هم بي تابانه نيازمندش باشيد. عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد، تا هر آنچه كه خود مي خواهد ، باشد. در عشق اجباري نيست. عشق يعني اختيار انتخاب به معشوق دادن. در اينجا سخن از عدم وابستگي است براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري، رهايش كن. تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم. تنفر چيز خوبي نيست. وقتي از چيزي تنفر داشته باشيم به گونه اي نا مريي به آن متصل مي مانيم و اين اتصال، باعث ماندگاري موضوع تنفر مي شود.
مثال 1: فرض كنيد كه مقروض هستيدوازبدهكاري تنفر داريد. با اين شرايط بهبود بخشيدن به وضعيت مالي، كار آساني نيست. شما انرژي فراواني را صرف نشان دادن تنفرتان از قرض ميكنيد:“ من دارم در جا مي زنم“،“ من غرق شده ام “ و … اما راه خروج از قرض و بدهكاري اين است كه واقعت موجود را بپذيريم و بدون آشوب و اضطراب، راهي براي خروج پيدا كنيم. پذيرفتن واقعيت موجود به معني“ تسليم شدن“ نيست بلكه به معني درك واقعيت است.
مثال2: تا زمانيكه چاقي خود را به عنوان يك واقعيت نپذيرفته ايم يا اصولاً چاق بودن خود را انكار مي كنيم يااينكه خود رابه خاطرچاق بودن سرزنش مي كنيم. در هر دو صورت، چاق باقي مي مانيم! كم كردن وزن از زماني آغاز مي شود كه چاقي خود را قبول كرده باشيم . با عصباني شدن و دعا كردن ، راه به جايي نمي بريد . براي غلبه كردن برچيزي كه دوستش نداريدابتدا بايد به جاي مقاومت كردن، آن را بپذيريد و آنگاه چيزي مثبت جايگزينش كنيد .
نتيجه :
سرچشمه غم و اندوه ، تمايل است . وعاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . تا چيزي را نپذيرم ، نميتوانيم تغييرش دهيم


.jpg)

